شماره مطلب : 10945
زمان انتشار : 93/11/1 - 10:54 2015/1/21
 نریشنی که همچون خوانش داستان و بی رنگ از وجوه تصویر به نمایش در می آید و قاب هایی بی هویت و به دور از غنای بصری می سازد.
نقد فیلم آذر، شهدخت، پرویز و دیگران به بهانه توزیع در شبکه خانگی

نشستن داستان بر صندلی تصویر

نریشنی که همچون خوانش داستان و بی رنگ از وجوه تصویر به نمایش در می آید و قاب هایی بی هویت و به دور از غنای بصری می سازد.

گروه سینمایی آوینی فیلم - در فیلمی که بخش اعظمی از آن مبتنی بر نریشن راوی بوده و نیمه ای دیگر هم در کوه و بیابان و به شرح حالی در وصف کباب! می پردازد، چگونه می توان بر مبنای مفاهیم اصولی نقد و جزئیات فرمی اثر، واژه ها را به پروازی زیبا درآورد؟ ساخته ای که به جای اقتباس، می توان آن را نوعی وام داری محض از داستانی به همین نام دانست. ایده ای کلیشه ای از زنی که برخلاف تصور همسرِ هنرپیشه اش، دراولین حضورخود به مرتبه ای دور از تصور می رسد و این امر حس حسادت مرد را برمی انگیزد و در ادامه ورود آنی دخترِ دُردانه از فرنگ و مشکلاتی که از جدایی با خود حمل می کند، به نگاهی نزدیک از خانواده ها منجر می گردد. فیلم برخلاف تیتراژ گل درشت از نام بازیگران و با توسل به نگاهی مینی مال از شخصیت ها، دنیایی از درونیات خفته و شرح هجرانی کاراکترها نمی دهد وهر یک از پرسوناژها بدون پشتوانه ای از منطق درام به قاب صحنه وارد شده و به بیان دیالوگ هایی بی بهره از بار دراماتیک می پردازند. 5 دقیقه ابتدایی فیلم کاملا در بند راوی پرسخنی قرار می گیرد که همچون دانای کل بر شرح حال روزگار می پردازد. نریشنی که همچون خوانش داستان و بی رنگ از وجوه تصویر به نمایش در می آید و قاب هایی بی هویت و به دور از غنای بصری می سازد. حس خلاء از کشمکش درونی کاراکترها، فیلم را به ورطه ی بی خیالی سوق داده و گُنگی شخصیت ها، ذهن را به دنیای ابسورد گمراه می سازد. از این رو فیلم در برزخ رئالیسم و ابسورد معلق می ماند، چنان که رنگ پیرنگ گرایشی به سینمای پوچی دارد اما سیر رخدادها، سازی مخالف از مختصات این نوع سینما می زند و در ادامه هم کارگردان با خروج ظاهری از بن بست حادثه، به کل از مولفه ابسورد فاصله می یابد، چرا که آن چه از سینمای ابسورد مستتر می گردد فهمی است میان مرزی از واقعیت و خیال، دنیایی که پرسوناژها در دایره ای محتوم از پذیرش گرفتار آمده اند و پیچشی از روایت که گشایشی در آن نتوان یافت. در صورتی که فیلم آذر،شهدخت،...حکمی از بهروزی در پایان صادر نموده و به صدور شعارهایی قطعی  در جهت خوشبختی انسان نائل می آید!

فیلم در ابتدا مطابق با فرمول های کلاسیک به حرکت درآمده، اما همراه با ورود آذر به چنگ خرده پیرنگ ها در می آید، به نحوی که داستان اولیه از اختلاف زن و شوهر و تقابل کارکرد پرسوناژهای شهدخت و پرویز به یکباره از طپش درآمده و در ادامه خرده پیرنگ هایی پدیدار می گردد که به اختلال تماتیک منجر گردیده و به زنجیره ای از هذیان های واهی از زبان بازیگران مبدل می گردد تا ملال و رخوت دامن فیلم را به خود گیرد.

بازیابی روحیه ی گم شده آذر، به تجویز کوهنوردی و تیراندازی ختم گردیده و عدم ارایه پژواک درونی شخصیت به عدم همذات پنداری مخاطب رسیده است. به راستی تنها تحول رخ داده در شخصیت مستاصل آذر از سوی سازنده، ترک عادت گیاه خواری به جامانده از مرد فرنگی و خوردن با لذت کباب ایرانی است؟! شخصیت رو به زوال پرویز هم با نقش آفرینی مهدی فخیم زاده کاملا منفعل بوده و نه استبداد ابتدایی این نقش و نه انهدام روحی از شنیدن دلیل جدایی دخترش، در نقطه عطف از پرده دوم وجهه ای مناسب نیافته است و باز با تیپی همیشگی در لحن و بیان"نمکی در مسافران مهتاب" مواجه ایم! فخیم زاده که بازی اش به شکلی افراطی برونگراست، نمی تواند به اجرایی مناسب از حالات درونی شخصیت دست یابد و دیگر بازی ها نیز فاقد ظرافت درونی نمایش می باشند و همین لکنت پرداخت و پردازش از فیلم، ساخته ای اَلکن در چهارچوب آگاهی مخاطب به ثبت می رساند، چرا که می بایست ذرات باور تصویر به هوای استشمام مخاطب نشیند.

بهروز افخمی که سابقه ساخت آثاری قابل دفاع همچون شوکران را دارد، این بار نه توان ساخت فیلمی کمدی دارد و نه اثری ملودرام که همدردی مخاطب را برانگیزد، چرا که نه خنده ای از بابت افتادن پرویز و ریختن شله زرد! به لب می نشیند و نه هجرانی از تلخی روزگارِ آذر که مدام رنگ خنده هایی تصنعی بر چهره دارد! همچنین اجرای با دقت پرویز درعملیات بشقاب درمانی! هم که حتما می بایست فضایی ابسورد بیافریند، به شکلی مضحکانه بازتاب می یابد و در نهایت پایانی وصله ای از اوج سرخوشی با حضور باشکوه! بهرام کیانی به نقش آفرینی رامبد جوان، تا از دل روستای نیاک و با سفال کیمیاگری! به رنج نهفته از جدایی مرهم نهد!
مرتضی اسماعیل دوست
انتهای پیام./

اضافه کردن دیدگاه جدید