شماره مطلب : 21028
زمان انتشار : 96/6/22 - 14:32 2017/9/13
تنها عاشقان می جویند قاب خوشرنگ تماشا را از پسِ همه پنجره هایی که گشایش شان نیاز به چشمانی زلال دارد و صدایی پاکیزه و نیز سراپرده روحی که از کنار برکه دانایی صیقل خورده باشد. از این رو ماندن و البته خواندنِ الفبای تصویر کار هر صورتگر و هر صورت پسندی نیست و بسیاری راه بدین منظره دلربای نپایند...
برای روز ملی سینما و فیلم هایی که همچنان خاطره انگیز هستند

همراه با رنگین کمان سینما

تنها عاشقان می جویند قاب خوشرنگ تماشا را از پسِ همه پنجره هایی که گشایش شان نیاز به چشمانی زلال دارد و صدایی پاکیزه و نیز سراپرده روحی که از کنار برکه دانایی صیقل خورده باشد. از این رو ماندن و البته خواندنِ الفبای تصویر کار هر صورتگر و هر صورت پسندی نیست و بسیاری راه بدین منظره دلربای نپایند...

ساخته شدن و جهانی را ساختن. پژواک صدایی که از تبخیر شدن، می جوشد و حجم ذراتش به شعاع همه ارواحی می رسد که از استخاره ی ابرها گذر کرده و قرار باران یافته اند. و عشق است سینما را که از بادهای هولناک روزگارِ بیراه دست مان را می گیرد و با جادوی نور و پژواک دانایی، آن سوتر از مخاطراتی می نشاندمان که رنگ نسیمش آبی است و خیالش، رنگین کمان کودکانه گی است و رنگارنگ است اما همانند موجودات سه گوشِ روزگار توحش و توهم و تعفن، رنگ به رنگ  نیست و رنگ هایش از ماده زلال فطرت، هویت یافته و چهره اش، بزک شده از آرایش و خودنمایی نیست. در آبادی هنر، نما؛ آرامشی است از به تصویردرآوردن اجزای متشکله ی نور راستی، صدای بارانی و دوربین عریانی که لبخند می زند به چهره های بی نقاب و لب فرو می بندد از همکلامی با نقابداران و چماقداران و حجابدارانی که پرده هایی میان روح بارور نشده شان با پرده تماشای روشنی باقی است.

عشق است سینما را که عاشقی می آموزد تن غسل یافته در آیینه سرای خلوص را تا دریابد خودِ بی قرارش را که گمشده ای دارد چو گیسوان اسبی که دلش رسم رهایی می طلبد و چشمش در طلب چشمی است که ببوسد راز عاشقی اش را و ببوید قلبش را که طپش هایی سرزنده و بی شمار از دویدن ها در میان نماها یافته است. و عشق است سینما را که ترسیم گر و همراه چنین خواستگارانی است که دور از جماعت تزویر سر بر بالین شیدایی می گذارند و دست در چهره ی دشتی که تصویری لانگ شات از عاشقی دارد و در آغوش آسمانی که از اَشکال عروسک های شیرینِ کودکی تشکیل شده که برخلاف اشیای بی جان امروزی، کوکی نیستند که به حکم دقایقی محدود، دوستی شان با آدمی ته بکشد. و عشق است سینما را که دشت های بیقرار، آسمان زلال عشق و عروسک های همیشه همراه برای انسانِ زلالِ کودکانه ها می سازد. و با سینما می آموزیم چگونه نقاشی کردن خیال را پای برکه صداقت که سینما هم زیبایی تخیل دارد و هم شکوه صداقت و چه دشوار است رسیدن آدمی پای چنین راز پُردردی.

و تنها عاشقان می جویند قاب خوشرنگ تماشا را از پسِ همه پنجره هایی که گشایش شان نیاز به چشمانی زلال دارد و صدایی پاکیزه و نیز سراپرده روحی که از کنار برکه دانایی صیقل خورده باشد. از این رو ماندن و البته خواندنِ الفبای تصویر کار هر صورتگر و هر صورت پسندی نیست و بسیاری راه بدین منظره دلربای نپایند، چرا که خاموشان دنیا، غرق در دنیای بسته ای هستند که آسمانی غبارآلود، صورتی نقاب زده، گفتاری دروغین و روحی تاریک بین دارد؛ از این رو نباید آدمیانِ جهانِ تماشا از آدمکان روزگار جهل و ناراستی و فریبکاری توقع همدری با احوالی نوشین دل داشته باشند که به هیچ وجه در مخیله بی هنران نمی گنجد که کنار نهادنِ همه ابزار و موقعیت ها برای رسیدن به عشقی دیرپا چه معنایی دارد و این که تنها با توسل به رسن های هنر بتوان به رستن ها رسید و در آسمان سینما پرواز کرد با همه محدودیت های زیستن در این روزگارِ وارونه که دانایان به زیر می افتند و جاهلان داعیه دارِ جهت بخشی می شوند و در همین وادی دشوار زیستن، همچنان صاحبدلان هستند که برای عشق خود کم نگذاشتند و کم نگذاشتم...

تنها عاشقان می یابند راز ساعت های بیقراری و تا صبح بیداری کشیدن را برای نوشتن و خلق کردن و همدلی کردن با سینما و دل کندن از دنیایی که از تو نوشتار و گفتار و پدیدار سازی نگاهی می خواهد که واژه ها و نماها و نگریستن های دروغین است و چه دشوار می باشد تفکیک سره از ناسره در روزگاری که رنگ ها و آدم ها به عاریه گرفته می شوند و نطفه ی حقیقت در میان جنین های آلوده به سختی یافت می شود. روزنامه نگار و سینمانگار در همین زایشگاه کم شده از سکنه ی راستی مورد تازیانه قرار می گیرند و هر نقد و نظری درباره میزان اصالت مندبودن محصول تولیدی و یا به عبارتی سهم اثر از حقیقت، به چشم افرادی تهی از معنا تعبیری سهم خواهانه می یابد و در این میان منتقدِ طالب سینما یا طرد می شود و یا به جایی و جناحی برچسب می خورد! اما ما می مانیم چرا که با همه دلشکستگی از روزگار نامراد در دل می گوییم که سینما را عشق است و میان عاشق و کارمند در عرصه نقد و نوشتار و فیلمسازی تفاوت ها بسیار می باشد که یکی درد را عجین شده با عاشقی می داند و دیگری، سینما را بهانه ای برای رسیدن به مسیرهایی متمایز چون مسئولیت یافتن در روابط عمومی نهادها و یا نشستن روی صندلی مدیریت ها قرار می دهد و از این رو بعد از اندک زمانی عرصه رسانه و سینما را ترک می کند. اما ما همچنان در سینما و با سینما خواهیم ماند و عناصر تقلبی می روند و البته به قول «نظامی» «که جغد آن به که آبادی نبیند».

عشق است سینما را که بر همه زخم های نشسته از جور روزگار، مرهم می نهد و دست مان را گرفته و به تماشای رویایی می برد که در آن نه از جنگ خبری است و نه از تاریانه و نه از غروب چشمانی که گاه بزک به روشنایی می شود! و بگذار بدانند بی قامتان روزگار که ما خوشیم؛ به هر سودا که باشد، به جان قبله ی جانان کبک مان همیشه خروس می خواند چرا که ساعت سحرگاهی را به وقت تماشا تنظیم می کنیم و برخلاف خواب زدگان، بیداریم و حتی با چشمانی باز به خواب رویا با سینما می رویم.

در کاروان عاشقی همسفرانی داریم که دوستانی دیرپا با جهان عشق و جنون و بیداری هستند و در مسیر تماشا دست در دست «بلاتار» و شانه به شانه با «استنلی کوبریک» و هم نگاه با «دیوید لینچ» و هم سایه با «ژان لوک گدار» در مسیر گردش به جهان تخیل و تفکر هستیم و عجب آسمانی است همراز شدن با فلسفه «ترنس مالیک»، همصحبتی با رویای «تئو آنجلوپولوس» و فهم جنون «میشائیل هانکه». و چه خوش است عمری سر کردن با عالیجنابان «آلفرد هیچکاک» و «جان فورد» و «سرگئی پاراجانف» و «روبر برسون» و «مارتین اسکورسیزی» و «کن لوچ» و... پس زمانی که می خواهیم سفر به ناکجاآباد خیال داشته باشیم، رنگ «لوئیس بونوئل» به چهره می پاشیم و هنگامی که طالب دیوانگی هستیم، سراغ «تیم برتون» را می گیریم و شباهنگام که چشمان نقره ای مان، شیرینی داستان می خواهد چه کسی بهتر از «هاوارد هاکس» که کنارمان بنشیند. و زمانی که به دنبال معنای سکوت از پسِ همه کفتارگوهای زمانه هستیم، نگاهمان زل می زند به چشمان «آنتونیونی» که خوب می داند راز آدم ها در خاموشی است. فراموشی دردهای تب آلود دنیا را هم به دست طبیبی چون «برگمان» می گذاریم و همچون «کودکی ایوان» به سراغ «نوستالژیا» می رویم تا «آینه» شویم همه تن بر زلال «ایثار» و تا غزل بخوانیم با نگاه «تارکوفسکی» که با زبان مولانا می گوید: «باز هم در خود تماشا می رویم». و با «سینمای ایران» چه خاطرخواهی ها که نداریم؛ رقص جنون با «هامون»، سیب دانایی با «مسافران»، غرق تماشا با «پنج»، جام شوکران با «ناخدا خورشید»، راز بیداری با «پله آخر» و خواب عاشقی با «شب های روشن» و برخی دیگر از آثاری که در حالات مختلف همراهمان می شوند در مواجهه ای رخ به رخ...

و ما باز هم به تماشا می نشینیم جهانی که از آنِ ما است و تنها «دل عیش» را به آن راه خواهد بود. جهانی که عمری می دویم تا به آن بپیوندیم و از این رو روز تولد هر آدمی، قرارگاه رسیدن به دریچه سینما است که انسان از پیله گی روزگار درآمده و پروانه تماشا می شود و بند نافِ کژی کنده و ناف بریده، وصل به پیکری خوش می گردد. و عشق است سینما را که تراش می دهد انسان را و بیدار می سازد خوابش را و شیدا می کند دلش را و نفس هایش را طراوت خواستن و خوانده شدن می دهد؛ پس اگر اهل دلی «هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی».

منبع: آینه نیوز

اضافه کردن دیدگاه جدید